بودنی در کار نیست. همه میروند. این روزها سر و دست شکستن ها برای رفتن است. مهم رفتن است. به کجا؟ برای چه؟ تا کی؟ مشخص نیست. هیچ چیز مشخص نیست. تنها همه میدانند که باید بروند. اما رفتن به چه قیمتی؟ قیمت گزافی نیست. نهایت همه ی این رفتن ها مرگ است که آن هم خود رفتنی است به سوی جاودانگی. جاودانگی در کجا؟ بهشت یا جهنم؟ باز هم مشخص نیست. نه من میدانم ، نه تو و نه هیچ کس. تنها یک نفر (شاید بهتر باشد بگویم یک نیرو) میداند در نهایت چه بر سر بشریت خواهد آمد.
ما که هیچ نمیدانیم برای چه باید بمانیم؟ بمانیم تا به تعالی برسیم. آمده ایم که بمانیم. قرار است به چیزی برسیم. اما بحران اینجاست که حتی هیچ کدام دقیقا نمیدانیم به چه چیز باید برسیم.
از بدو تولد در گوشمان خواندند که خدایی هست که تو را ، ما را و جهان را آفرید. از او برایمان غولی ساختند. هرچه گفتیم گفتند کفر است مبادا بار دیگر آن را به زبان آوری! و ما در هراس از چیزی که زاییده ی کوته فکری های بزرگان بود. در کودکی به ما آموختند از او بترسیم. اما از چه چیز او بترسیم؟ ما را از او دور ساختند و الان در تلاش برای نزدیکی.
اگر به آنها بگویید تصویری از خدا کشیدم ، بی شک به تو ننگ کافری میزنند. اما در میان این سنگ های آدم نما بچه ها موجوداتی معصومند که هنوز آنها فرصت نکردند که مغزشان را شستشو دهند و چه زیباست زمانی که به بچه ها بگویی تصویری از خدا بکش. برایت چیزهایی میکشند که تو را به خنده می اندازد ولی برای آنها مفهومی قوی دارد. جالبه وقتی که میبینی تصویری از یه سوسمار بهت میدن و میگن این خداست. وقتی ازشون بپرسی چرا سوسمار؟ قاطعانه و بدون هیچ هراسی میگن چون خیلی قوی و قدرتمنده. واااااای که چقدر شیرینند. جالب اینجاست که خدای آنها با همان تصویر به ظاهر احمقانه برای آنها واقعی تر از خدای ماست برای ما و جالبتر آنکه آنها با تمام کودکی هایشان به درگاه همان خدای زمینی چه دعاها که نمیکنند و در نهایت همان خدایی که ما را از او ترساندند آنها را در آغوش میکشد.
تو خدای خودتو چه شکلی میکشی؟ خدای من همیشه یه صفحه ی زرد رنگ بوده. چراشو نمیدونم. شاید چون اونو همیشه یه نور تصور میکردم. تو هم مرا کافر بپندار. برایم مهم نیست. مهم اینست که خدای من در کنا من است. یه جایی همین نزدیکی. شاید همینجا در همین اتاق. شاید هم جایی پشت این دیوارها. اما نزدیک است. خیلی نزدیک.
- والنتین -
17/8/85
(( یا حق ))